تبليغاتX
بزرگ ترین وبلاگ تفریحی ایرانی - سگ باهوش
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

    ..............................

.com code -->
لینک دوستان
ارسال پیام به مدير
* نام شما :
* ایمیل شما :
وب سایت شما :
* متن پیام :
Powered By :JustPersian
عضویت در خبرنامه وبلاگ





Powered by WebGozar

نظرسنجی
فرم عضویت
فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
نام کاربری :
کلمه عبور :
Powered By :JustPersian
اعضا
چت بامديـــــر
آرشيو
طراح قالب

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد که

 

 دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود"

 

 لطفا ۱۲ سوسیس و یك ران گوشت بدین " . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب

 

تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ

 

 گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

 

قصاب که کنجکاوشده بودوازطرفی وقت بستن مغازه بودتعطیل کردوبدنبال سگ

 

 راه افتاد.

سگ درخیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ

 

 سبز شد و  بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به

 

 ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب

 

 متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

 

  اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرآ نگاه کرد و به ایستگاه

 

 برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست

 

 بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

 

  اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا

 

 میکرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس

 

 ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد .قصاب هم به دنبالش.

 

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت وکمی

 

 عقب رفت و خودش را به درکوبید .اینکار را بازهم تکرار کرد اما کسی در را باز

 

 نکرد.

 

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره

 

 رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

 

  مردی در را باز کرد و شروع  به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به

 

 مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یك نابغه است.این

 

 باهوش ترین سگی است که من تا بحال دیدم.

 

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت : تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این

 

 هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

نتیجه اخلاقی :

 

اول اینکه  :  مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود .

 

دوم اینکه  :  چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر

 

 ارزشمند و غنیمت است .

 

سوم اینکه :  بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

 

پس سعی‌کنیم ارزش‌واقعی هرچیزی رادرک کنیم ومهمتراینکه

 

قدرداشته‌های‌مان رابدانیم

[+] نوشته شده توسط ::::::::::saeed ::::::::::: در 0:18 | |

:: مطالب پيشين