صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
آدما همیشه با ارزش ترین هدیه ها رو به بهترین هاشون میدن این وبلاگ چیز با ارزشی نیست اما با همه سادگیش و با همه کمیش تقدیم میکنم به بهترین و عزیزترین آدمی که روی زمین هست تقدیم به کسی که ثانیه ثانیه به یادشم و تا آخر عمر در کنارش می مونم تقدیم به گلی که هرگز از دیدن و بوییدنش سیر نمی شم و تقدیم به مهربانی که همیشه با افتخار نامش را صدا میزنم....
**تقدیم به آبجی مهربونم**
**با تمام وجودم دوست دارم**
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:بزرگ ترین وبلاگ تفریحی ایرانی - سگ باهوش در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
استقلالی ها نارحت نشن![]()
پرسپولیس![]()
کلیپ رونالدینو![]()
حرکات زیبای ستارگان فوتبال![]()
تبلیغات![]()
اس ام اس روز![]()
نوروزتان پر گل باد .....![]()
به مناسبت روز مادر![]()
پیغام مدیر![]()
تصاویر متحرک برای بلاگفا![]()
سرکاری![]()
سگ باهوش![]()
دو همسفر![]()
تبادل لینک![]()
مسافرت تابستانی![]()

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که
دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود"
لطفا ۱۲ سوسیس و یك ران گوشت بدین " . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب
تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ
گذاشت . سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاوشده بودوازطرفی وقت بستن مغازه بودتعطیل کردوبدنبال سگ
راه افتاد.
سگ درخیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ
سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به
ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب
متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس آمد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرآ نگاه کرد و به ایستگاه
برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست
بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا
میکرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس
ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد .قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت وکمی
عقب رفت و خودش را به درکوبید .اینکار را بازهم تکرار کرد اما کسی در را باز
نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره
رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به
مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یك نابغه است.این
باهوش ترین سگی است که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت : تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این
هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه : مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود .
دوم اینکه : چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر
ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه : بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعیکنیم ارزشواقعی هرچیزی رادرک کنیم ومهمتراینکه
قدرداشتههایمان رابدانیم
[+]
نوشته شده توسط ::::::::::saeed ::::::::::: در 0:18
|
|